محمد على مجاهدى

184

كاروان شعر عاشورايى ( فارسي )

واعظ قزوينى در بَثُّ الشكواى معروف خود از مدحت و مرثيت سالار شهيدان عليه السلام غافل نمانده است . ابيات برگزيده‌اى از اين قصيدهء شكوه‌آميز را مرور مىكنيم : قضا به دور جهان از فلك حصار كشيد * كه خوشدلى نتواند به گرد ما گرديد به تنگناى چنين ، در تعجبم شب و روز * كه اين قدر دل ياران ز هم چگونه رميد ؟ ! جهان پر است ز بيگانگى ، نمىدانم * كه چون به شكوه زبان من آشنا گرديد ؟ درين زمانه چنان قدر دين به دينار است * كه غير مالك دينار را نيَند مريد ! جهان ز ابر ورَع ، دشت كربلا شده است * فتاده شرع در او خوار چون حسين شهيد شهيد تيغ جفا ، نور ديدهء زهرا * كه در عزاش دل و ديده‌ها به خون غلتيد ستم‌كشى كه ندانم به زير بار غمش * زمين چگونه نشست ؟ آسمان چسان گرديد ؟ به رسم ماتميان ، در عزاى او تا حشر * برهنه گشت جهان روز و شب سيه پوشيد براى ماتم او ، بسته شد عمارى چرخ * علم ز صبح شد و ، سر علم بر آن خورشيد ز مهر ، زد به زمين هر شب آسمان دستار * ز صبح بر تن خود روزگار جامه دريد دو صبح نيست كه مىگردد از افق طالع * كه روز را ، ز غمش گيسوان شده‌ست سپيد شفق مگو ، كه خراشيده گشت سينهء چرخ * ز بس كه در غم او روز و شب به خاك تپيد هلال نيست عيان هر محرم از گردون * كه آسمان ز غم او الف به سينه كشيد به اين نشاط و طرب ، سر چرا فكنده به پيش ؟ * گر از هلال محرم نشد خجل مهِ عيد فتاد از شفق آتش ، سپهر را در دل * دمى كه العطش از كربلا به اوج رسيد سراب نيست به صحرا و ، موج نيست به بحر * زياد تشنگىاش بحر و بر به خود لرزيد نه سبزه است كه هر سال مىدمد از خاك * زبان شود در و دشت از براى لعن يزيد درون لاله شد آخر ز دود آه ، سياه * ز بس كه آتش اين غصه‌اش به دل پيچيد به آتشِ عطشِ آن جگر نزد خود را * ز شرم لعل لبش ، آب در عقيق خزيد نه گوهر است ، كه از ياد لعل تشنهء او * ز غصه ، آب به حلق صدف گره گرديد نگشت از لب او كامياب ، آب فرات * به خاك خواهد ازين غصه روز و شب غلتيد نگريد ابر بهاران ، مگر به ياد حسين * ننوشد آب گلستان مگر به لعن يزيد ز بس كه تشنه به خون گشته قاتل او را * كشيده تيغ و ، به هر سوى مىدود خورشيد